خورشید رفت! و زمین با نگاه خسته اش غرق در تماشای رفتن او شد و غمگین از این آمدن و رفتن اجباری؛ دلش میخواست که کمی بیشتر نگاهش کند؛ چند ساعتی که نه چند دقیقه ای هم کافی بود!
امروز زمین اصلا حالش خوب نبود؛ تمام آسمانش را به پای خورشید آتش زد!
«حال و روز زمین را ببینید»
پ.ن:عکس مربوط به غروب خورشید امروز بود
برچسب: آسمان,
نویسنده: غزل اسدی
برچسب: دهیم,
نویسنده: غزل اسدی
برچسب: شهریور,
نویسنده: غزل اسدی
هندل موتور رو زدم و با کیفی که روی دوشم بود حرکت کردم به سمت کوه های اطراف شهر! یه یک ساعتی مونده بود به غروب، و میخواستم یه جایی رو یکی از اون قله ها تنهاییم رو سپری کنم! همینطور آروم از بینشون رد میشدم و چشمم به اونا بود تا یکیشون رو انتخاب کنم و برم یه یه ساعتی رو از اون بالا به تماشای اطراف بشینم!بالاخره با توجه به اراده و قوتم یه کوچک ترو انتخاب کردم و راه افتادم به سمت نوک قله :)در طول مسیر
برچسب: صندوق,
نویسنده: غزل اسدی